دلم نمیخواد به خودم دروغ بگم چند وقتی هست ک دیگ علاقه ای به نوشتن تو چنل تلگرام و بلاگفا ندارم ورو کاغذ مینویسم هر چند سربسته ..
این در روزهای گذشته تو برزخ بودم نمیگم جهنم میگم برزخ چون تکلیفم مشخص نبود با خودم...حس نوشتن نیست حتی حس گفتن ام نیست کلمه هارو نمیتونم بچینم کنار هم ،حس میکنم بار معنایی حسمو نمیکشن ...این دو سه روز مرگو جلو چشمم دیدم ..این دو سه روز هر ثانیه اش مردم و زنده شدم و باز مردم و زنده شدم ...دیدم ادمایی که چجوری بال بال زدن پا به پام دیدم چه ادمایی از بال بال زدنم خوشحال
برچسب:
نویسنده: رویا عباسیان
چندین ساله که بلاگفا شده نقطه امن زندگی من شده خونه غم و شادیم ،خونه روزای تاریک و روشن ام ...نمیدونم الان که دارم این متنو مینویسم چند سال بعدش هستم یا نه ؟!
تاریک ترین پوچ ترین روزای زندگیمو گذروندم اتفاقی افتاد که هرگز فکر نمیکردم بیوفته هر گز فکر نمیکردم اینقدر زود بیوفته اما لابه لای تمام این روزا و شبایی که بزور نفس میکشم و نرجسو گم کردم تو گذشته تو تمام این روزایی که اینقدر دردناکن که حتی نمیتونم مرورشون کنم با خودم ،قوی موندم ،شخصیت الان امو مدیون ادمایی هستم که یوقتی یجایی یجوری زخم زد
برچسب:
نویسنده: رویا عباسیان
29 اسفند ماه 1402 ساعت 11و نیم شب بارونی.....بارون وادارم کرد بنویسم و ثبت کنم امشبو برای نرجس ِ اینده ....خودمو بیشتر شناختم درک کردم پذیرفتم عشق ورزیدم و از همه مهمتر بزرگش کردم ،به وضوح رشد کردنمو میبینم و همونی شد که همیشه میخواستم لذت شیرینیه شنیدن جمله ی "عوض شدی " رشد کردی "تغیر کردی "از دیگران ولی شرین ترین بخشش حس خود ادمه وقتی که میبینه تو مسیر درست و جای درست قرار داره و پیشرفت کرده ....
پر از امیدم پر از شور و شوق پر از حس تازگی و نشاط پر از هدف و ارزو .... پرم از اینده ...به جرئت
برچسب:
نویسنده: رویا عباسیان
برچسب:
نویسنده: رویا عباسیان
برچسب:
نویسنده: رویا عباسیان